تبليغاتX

SongCode.blogfa

javaexript.tk

دیوونه خونه ی شخصی فروغ
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
در دست هیچ زنجیر شده ام در خمیازه های کشدار این روزها .
چیزی در ذهنم متولد می شود چیزی شبیه پو چهای تکراری.
مثل مترسکهای سر جالیز که برای هیچ می مانند.
و انگشتهایم که مثل چنگالهای تیزی در ذهن باد کرده ام فرو میروند تا از بنا شوم

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

ای شب از اندوه تو رنگین شده ......سینه از عطر رخت سنگین شده
همچو بارانی که شوید جسم خاک ..... هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای به روی چشم من گسترده خویش .... شادیم بخشیده از اندوه بیش
ای تپشهای تن سوزان من .... آتشی در سایه مژگان من
ای ز زرین شاخه ها پر بار تر .... ای ز گندمزار ها سرشارتر
با توام دیگر ز دردی بیم نیست ..... هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
..........

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
چشمهایم تاول می زنند شاید از درد دیروزهایم !
از انتظار سرخی که در من رسوب می کند .
از چشمهائی که از انتظار کلافه می شوند و شاید از بغضهائی که خواسته اند ببارند و نباریده اند .

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

این روزها فکرم نجس است

دهانم بوی گندیده ی همه ی آنچه را می دهد که تا به حال خورده ام

روحم می خواهد بالا بیاورد آنچه را که تا به حال آموخته

دلم برای صبری که ندارم تنگ شده

این روزها باورم به خدا حرام است

برای نماز غسل می کنم

و دردم دردش گرفته از انتظار

من مانده ام و خود پوسیده ام

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
مجموعه تلویزیونی گم‌شدگان (به انگلیسی: Lost) مجموعه‌ای است که از شبکه ABC آمریکا و تعداد زیادی از شبکه‌های خارجی بخش می‌شود. این مجموعه تلویزیونی از ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۴ آغاز شده‌است و تا کنون سه فصل از آن کامل شده و فصل چهارم در حال پخش است.

این مجموعه تلویزیونی داستان گروهی از بازماندگان انفجار پرواز Oceanic 815 بر فراز جزیره‌ای ناشناس در اقیانوس آرام است. سبک کلی این مجموعه تلویزیونی معماگونه است و با یافتن هر پاسخ چندین سوال نو بوجود می‌آید.

در این مجموعه تلویزیونی از فلاش بک به شدت استفاده می‌شود. معمولاً در هر قسمت از سریال یکی از شخصیت‌ها (گاهی چند شخصیت) در مرکز توجه قرار می‌گیرد و در لابه‌لای داستان، گذشته‌ای از او نمایش داده می‌شود که اطلاعاتی مربوط به دورهٔ قبل از سوار شدن به پرواز به ما می‌دهد. در قسمت‌های پایانی فصل سوم و قسمت‌های پخش شدهٔ فصل چهارم، گاهی حالتی برعکس فلاش بک رخ می‌دهد به این نحو که تصاویری از آینده نمایش داده می‌شود (در اصطلاح سینمایی به این کار flash foward گفته می‌شود).

پخش چهارمین فصل این مجموعهٔ تلویزیونی از ۳۱ ژانویه ۲۰۰۷ آغاز شد. قرار بود که این فصل شامل ۱۶ قسمت باشد که به خاطر اعتصاب اصناف نویسندگان آمریکا فقط ۸ قسمت آن ساخته شده‌است و پخش قسمت‌های بعدی آن از ۲۴ آوریل ۲۰۰۸ شروع خواهد شد.

در مه ۲۰۰۷ اعلام شد که فصل‌های چهارم، پنجم و ششم این سریال پخش خواهد شد و تا مه ۲۰۱۰، ۱۱۷ قسمت از آن تولید می‌شود. فصل چهارم این سریال شامل ۱۴ قسمت (۱۳ قسمت پخش شده که قسمت آخر آن شامل دو قسمت همزمان) بود که در تاریخ ۲۹ مه ۲۰۰۸ به اتمام رسید.

با توجه به ماهیت لغت Lost دیگر ترجمهء فارسی آن گمشده نیز می تواند باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

خدایا از شر این زندگی کثافت و آدماش به تو پناه می برم

یا طاقت و تحملش رو بهم بده یا منو ببر....................

دارم می پوکم از گفتن خسته شدم هم خسته ام.....

آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه............................

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

آيه‌های زمينی

آنگاه

خورشيد سرد شد

و برکت از زمينها رفت.

 

و سبزه‌ها به صحراها خشکيدند

و ماهيان به درياها خشکيدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذيرفت.

شب در تمام پنجره‌های پريده‌رنگ

مانند يک تصور مشکوک

پيوسته در تراکم و طغيان بود

و راهها ادامه‌ی خود را

در تيرگی رها کردند.

 

ديگر کسی به عشق نينديشيد

ديگر کسی به فتح نينديشيد

و هيچ‌کس

ديگر به هيچ چيز نينديشيد.

 

در غارهای تنهايی

بيهودگی به دنيا آمد

خون بوی بنگ و افيون می‌داد

زنهای باردار

نوزادهای بی‌سر زاييدند

و گاهواره‌ها از شرم

به گورها پناه آوردند.

 

چه روزگار تلخ و سياهی

نان نيروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود.

پيغمبران گرسنه

از وعده‌گاههای الهی گريختند

و بره‌های گمشده

ديگر صدای هی‌هی چوپانی را در بهت دشتها نشنيدند.

 

در ديدگان آينه‌ها گويی

حرکات و رنگها و تصاوير

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره‌ی وقيح فواحش

يک هاله‌ی مقدس نورانی

مانند چتر مشعلی می‌سوخت.

 

مردابهای الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی‌تحرک روشنفکران را به ژرفنای خويش کشيدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه‌های کهنه جويدند.

 

خورشيد مرده بود

خورشيد مرده بود، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت.

 

آنها غرابت اين لفظ کهنه را

در مشقهای خود

با لکه‌ی درشت سياهی

تصوير می‌نمودند.

 

مردم،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکيده‌ و مبهوت

در زير بار شوم جسدهايشان

از غربتی به غربتی ديگر می‌رفتند

و ميل دردناک جنايت

در دستهايشان متورم می‌شد.

 

گاهی جرقه‌ای، جرقه‌ی ناچيزی

اين اجتماع ساکت بيجان را

يکباره از درون متلاشی می‌کرد.

آنها به هم هجوم می‌آوردند

مردان گلوی يکديگر را

با کارد می‌دريدند

و در ميان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می‌شدند.

 

آنها غريق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودن‌شان را

مفلوج کرده بود.

 

پيوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار بيرون می‌ريخت

آنها به خود فرو می‌رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پير و خسته‌شان تير می‌کشيد.

 

اما هميشه در حواشی ميدانها

اين جانيان کوچک را می‌ديدی

که ايستاده‌اند

و خيره گشته‌اند

به ريزش مداوم فواره‌های آب.

 

شايد هنوز هم

در پشت چشمهای له‌شده، در عمق انجماد

يک چيز نيم‌زنده‌ی مغشوش

بر جای مانده بود.

که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست

ايمان بياورد به پاکی آواز آبها.

 

شايد، ولی چه خالی بی‌پايانی

خورشيد مرده بود

و هيچ کس نمی‌دانست

که نام آن کبوتر غمگين

کز قلبها گريخته، ايمان است.

 

آه، ای صدای زندانی

آيا شکوه‌ی يأس تو هرگز

از هيچ سوی اين شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه، ای صدای زندانی

ای آخرين صدای صداها...

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
سلام دوستای خوبم ..........ممنون که تو این مدت که نبودم اومدید سر زدید از نظرای نیرو بخشتونم ممنون
+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

خسته شدم از هممتون بریید از اطراف من منو تنها بذارید ........می خوام بمیرم خدا چرا منو مجبور کردی به این دنیا بیام و زندگی کنم.........از حرفای همه خسته ام حالم از خودمم بهم می خوره خسته شدم از دست قهر و دعوا با زهرا ..................از بی حرمتیای محمدم داره حالم بهم می خوره .........تقصیر هیچ کس نیست تقصیر خودمه ............هر چی می خواد روانشناسه فک بزنه که تقصیر تو نیست به خرجم نمیره ............تقصیر منه که محمد این جوری حرف می زنه خودم یه کاری کردم که زهرا این طوری باهام حرف می زنه تقصیر خودمه این قدر به محمد وابسته ام  تقصیر خودمه که این وسط دارم له می شم تقصیر خودمه که شبا گریه می کنم تقصر خودمه که خودمو مجازات می کنم تقصیر خودمه که وقتی محمد و می بینم چهار ستون بدنم میلرزه ولی دیگه نمی خوام له شم باید خودم این وسط یه جوری خودمو بکشم بالا من نباید خودمو تنبیه کنم باید از وقتم استفاده کنم نباید این قدر دیوونه و تنها باشم باید فقط خودمو داشته باشم اگه خودم خودمو داشته باشم دیگه تنها نیستم ..............من اینم کسی حق نداره که به من بگه چی کار کنم یا تو کارم دخالت کنه من دیگه اعصابمو نباید به خاطر هر چیز هر کسی بهم بریزم دیگه بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست من دارم این جوری خودمو تو لجن می کشم ......من توانایی و استعداد هر چیزی رو دارم آدمای احمقی که اینا رو درون من نمی بینن باید از اطراف من برن ............من به هیچ کس نیازی ندارم خودم اون قدر بزرگم که نیازی به کسی ندارم هنوز خیلی چیزا هست که منو راضی خوشحال می کنه من نجات پیدا می کنم من کتابا رو دارم کتابا دوستای منن اون قدر فیلم می بینم و کتاب می خونم که کثافتای دور و اطرافممو نبینم نمی خوام دیگه پیش روانشناسه برم چون اون مقابل حرفای من سکوت کرد کم آورد یه آدم چهل ساله لال شد اون دیگه نمی تونه کاری برام بکنه چون حرفام حقیقته و حقیقت تلخه ..........کاش تا الان خودمو این همه احمق نمی گرفتم کاش ولی به قول مامانم کاشکی رو کاشتیم سبز نشد............ولی من هنوزم وقت دارم من به هدفام می رسم چون می تونم و چون استعداد دارم تقصیر منه ولی از این به بعد دیگه این طور نیست .همه چیز و همه کس الان دیگه مثل موم تو دستای منه من دیگه نمی ترسم از خودم متنفر نیستم  و خشمگینم نیستم فقط خودمم خودم

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
سریال پر فروش و جالب لاست سریالیه که ساختش از سال ۲۰۰۰ تا سال ۲۰۱۰ ادامه داره.من الان دی وی دی های سریال لاست که در بازار مجوده رو خریدم و به شما هم پیشنهاد میدم که ببینید

 

 

 

                      د

                                           جک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

روانشناسه میگه تو افکارت خیلی آخوندیه  باید فکرتو عوض کنی .........میگه فروغ تو میمیری اگه با جلسات خودتو بالا نکشی ...........تو این مدت خیلی تغییر کردم .....دارم احساس می کنم همه تغییر کردن الان همه به من افتحار می کنن بابا مامان ...آره درسته اونا به من شخصیت می دن منم باعث غرورشون شدم ...........این چند وقته که حالم خراب بود دکتر نامه نوشت به دانشگاه که من چند تا از درسامو خذف کنم ..........به درسام فکر نمی کردم شب و روزم قاطی شده بود .............ولی کم کم رو پای خودم ایستادم .......مشکل هنوز دارم ولی طاقت میارم ............الان باعث غرورم چون من از همه ی کلاس عقب تر بودم ولی الان از همه جلو ترم........استاد از این همه استعداد من تعجب کرد ..........واقعا الان اون چیزی نیستم که قبلا بودمّ:یه بچه

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

امتحان داشتم باید زود می رسیدم تا امتحان ورزشمو که نداده بودم بدم .خودمو سریع رسوندم به سر خیابون تاکسی گرفتم دو نفر عقب نشسته بودن من کیفمو گذاشتم وسط و بعد سوار شدم خودمو چسبوندم به در تا می تونستم خودمو جمع کردم تو خودم . آخه هیکل طرف خیلی بزرگ بود می خواست کرایه شو بده بازوشو زد به من دستامو جمع کردم نمی خواستم بهش بخورم خیلی بدم میومد اعصابم ریخت به هم طرف دید که من خودمو جمع کردم لج کرد من ترسیده بودم زبونم بند اومده بود نتونستم حتی نگاه کنم که صورتش چه شکلی بود فقط ترسیده بودم پسره حالا آرنجشو گذاشته بود تو کمرم هی تکونش می داد هی خودشو به من می مالید من عصبانی بودم و می ترسیدم سرم داشت مثل آونگ می چرخید استفراغم گرفته بود مغزم هنگ کرده بود بالاخره یه راه چاره خدا گذاشت جلوی ام کسی که جلو نشسته بود پیاده شد من سریع رفتم جلو یه نفس راحت کشیدم . تمام روزم به گند کشیده شد وقتی رسیدم به سالن همه فهمیده بودن که تا چه حد حالم خرابه چون رنگم کاملا پریده بود عصر وقت دکتر داشتم به دکتر محمدی همه چیزو گفتم اون منو مجبور کرد دوباره به همه چیز و اون اتفاق فکر کنم گفت تو اون لحضه باش به یاد بیار که چه قدر زجر کشیدی اضطرابتو کنار بذار فقط فکر کن که چه قدر خشمگین بودی منم همهی اون کاری که گفت انجام دادم گفت حالا از دست پسره خشمگینی چی کار می کنی...........من داد زدم آقا می شه جمع تر بشینید پسره گوش نداد من خوابوندم تو گوشش چون خیلی پست بود من خودمو جمع کرده بودم تو در.نباید این کارو می کرد......سرشو گرفتم محکم تو  شیشه کوبیدم تمام خشمم اومده بود تو دستام کاترمو در آوردم خرخرشو بریدم خون مثل فواره می زد بیرون من سرشو انداختم وسط خیابون له شد .............من وایساده بودم و یه خنده از سر خشمم سر داده بودم .بعد نشستم کنار خیابون استفراغ کردم چشمامو باز کردم دکتر روبه روم نشسته بود من خالی شده بودم یه دفعه دوباره مضطرب شدم حالم داشت بد می شد در و باز کردم دویدم تو دستشویی معدمو می خواستم بالا بیارم عق می زدم چشمام رنگ خون شده بود .......دوباره اومدم نشستم چند دقیقه باهام حرف زد وسط حرفاش برای دومین بار پریدم تو دسشویی .برام چایی شیرین آورد دکترم دستو پاشو گم کرده بود بهم گفت همیشه این طوری می شی؟ منم گفتم تابستون که محمد اومد صبحا به محض بیدار شدن از خواب این طوری می شدم ...چون می ترسیدم که منو رها کنه..دکتر گفت تو باید به چیزایی که می گم گوش کنی .گفت تو اصلا مادر خوبی برای فروغ نیستی باید با روان خودت مثل یه جعبه ی شکستنی برخورد بکنی اگه خوب نشی میمیری و اگرم زنده موندی  اون زنده بودن با مردن فرقی نداره........باور کن

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

محمد داری الان تو دلت به بدبختی من می خندی نه؟بخند خوش باش ........تو خوش باشی منم خوشم.........می دونم که من جز یه ملعبه چیز دیگه ای برات نبودم.متاسفم......برای بدبختی خودم.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

من واسه چی زنده ام واسه چی دارم رندگی می کنم واسه چی دارم نفس می کشم من نباید الان زنده باشم من باید الان زیر یه خروار خاک باشم .امروزم مثل روزای گذشته خراب بودم دیوونه شدم بچه ها جک می گفتن تا منو به خنده بندازن منم می خندیدم ولی بعد ........یه دفعه می زدم زیر گریه دست خودم نبود به  یه درد دیگه ام دچار شدم  وقتی یاد محمد می یوفتم دستو پاهام   می لرزن دیروز تو سالن آفی تئاتر دانشکده بیست دقیقه ی تمام پاهام شروع کرد به لرزش اصلا نمی تونستم تکون بخورم .اصلا .........این چیزا رو چرا می نویسم خودمم نمی دونم ......محمد که نمی خونه بقیه ام که نه.شاید برای خالی شدن خودم .چون الان تنهام بچه هام دیگه حوصله ی گریه و اعصاب خوردیای منو ندارن...........حقم دارن خودمم ازدست خودم حوصله ام سر رفته ............چه قدر زندگی برام غیر قابل تحمل شده .......کی بالاخره این زندگی تموم می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟از وقتی اومدم اینجا خیلی فکرم عوض شده ..........می خوام آدم بشم ...زندگی خیلی سخته ولی من باید مبارزه کنم .می خوام خودمو بشناسم خودمو دوست داشته باشم ......از وقتی حالم خراب شده انگار که مامان بابام یه تلنگر خوردن بابام رفتارش با من عوض شده اون روزبه من گفت بیا بریم پیاده روی .من حالم بد بود داشتم آروم آرم گریه می کردم دستامو کرده بودم توی جیبم بابام یه نگاه به من انداخت اون وقت به طور غیر منتظره ای دست منو ار توی جیبم در آورد و انگشتای خودشو کرد لای انگشتای من تموم طول مسیر همین طوری بودیم هی می خواست منو خنده بندازه هر چیز بود می خواست برام بخره .....هی می گفت چه خبر اگه حالم خوب بود از شوق می مردم ولی.............دلم برای محمد تنگ شده دارم دیونه می شم دلم می خواد برای همیشه مال من بشه ولی راحشو نمی دونم؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که وایسته رو به ‌روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که
« تو واقعاً چته .. »

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

یه روزی...

یه کسی ...

یه جوری ...

یه جایی...

یه چیزی...

گوه میزنه بهت...

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
خدایا محمده منو ازم نگیر.....................
+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
بالا خره پیشگویی من درست از آب در اومد .محمد منو گذاشتو رفت.پی زندگیش.منم دارم سعی می کنم یاد بگیرم بزرگونه رفتار کنم  این مثل زندگی یه مرده ی متحرکه ولی من زنده می مونم  و باید زجر بکشم مثل همیشه .........این داغیه که همیشه توی دلم می مونه.

 

                                                          یه آدم که بخاطر عشق خودشو زیر پای عشقش انداخت ولی اون ندیدش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
یه فیلم که دلم می خواد ببنید .داستان یه دختره که عاشق یه پسر به اسم دنیل میشه و بعد......

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
از روی سنگ قبر من. پایشان را می گذارند درست بیخ گلوی من. بعضی وقتها هم روی گوش چپم. شاید هم راست. یادم نمی آید.

دلم برای چهره ای آشنا تنگ شده است. دل ؟ خیلی وقت است دلم را کرم ها خورده اند. منتها هنوز احساساتم را برای خودم نگه داشته ام. دلتنگ ام. دلتنگ آشنا. آخ آشنا ، آشنا ، آشنا ...

هر روز گوش می کنم . گوش که نه. دقت می کنم . به صداها. تق تق تق تق . کفش ها. کفش های غریبه ها. آخ غریبه ها ، غریبه ها ، غریبه ها ...

 

پس کجایی لعنتی ؟ هان ؟ مگه بهم قول نداده بودی ؟ که زود به زود بهم سر می زنی ؟ هان ؟ الان چند ساله من این زیرم ؟ ولی تو ... دریغ از یه فاتحه. حتی از را دور ...

 

فریاد می زنم. عنان از کف داده این جسم کرم خورده ام. دلتنگم . دلتنگ نگاهش . دلتنگ صدایش. نمی دانم . شاید همه اینها بهانه باشد. دلم می خواهد کسی این سنگ مرمری را بشوید از خزه های سمج. بشوید از غبار زمان. بشوید از برگهای خزان زده. بشوید ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
اینجانب یک خودآزار روانی می باشم . هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم ، روحم را لای منگنه می گذارم و آنقدر فشار می دهم تا کبود شود . خودآزاری خیلی لذت دارد . خیلی ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
در ذوقم شا....یده شد.........

و من گ....ه خوردم که خواستم قبول شم دانشگاه

و به گور اجدادیم خندیدم  که...........!!!!!!!!!

 

 

                                                                                                                           فروغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

                                            منم از کوچه ی معشوقه ی تو می گذرم

 

 

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

                                             بر حذر باش که سگ می کوندت بیچاره

 

 

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

                                                     نگذر بابا پدرش غیرتی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من فروغ هستم .19 سالمه .دانشجوی گرافیکم .کسی رو دوست دارم به اسم محمد .........عشق فیلم .......عشق کتاب.........عشق آهنگ .............کلی هم به خودم افتخار می کنم................من مطمئنم که هر چیزی رو بخوام بدستش میارم.............همه چیز به سرعت داره تو زندگی من تغییر می کنه و به سمت مثبت میره...........قبلا یه ترسو و یه.......بودم ولی حالا باید همه چیز عوض بشه باید......















www.irLearn.com

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست